
دشمن دانا کودکی بود از تبار مهتراندوستانی داشت از آن بهتراناو که خود مظلوم و خیر اندیش بوداز همه اهل هنر او پیش بوددوستانی زیرک و باهوش داشت حرفشان را او همیشه گوش داشتگرچه خود خوش مشرب و درویش بودفاقد هر گونه قوم و خویش بودگردش و تفریح بود او را کمی کنجکاو و پر تحرک بود همی روز تابستان که او بیرون شدیبهر بازی راهی کانون شدیبا همه یاران و یک از دشمنانبیخبر رفته برون پرسه زنانپای او پیچید و بشکست استخوان او شده بیهوش وافتاد آن زمانهمرهان ش چون که آن حالت بدیدحالتی بر هر کدام آمد پدیدهرکدام از د...
ادامه مطلب
قاضی داناروزی به در دار امارتیک شخص نمود این شکایتای قاضی با قدرت و داناوی عالم با هوش و درایتیک فرد گرفته حق من رااظهار نکرده ، هم ندامتگر بر سر حق خود زنم درچشمش پر خشم و رو عداوتآن قاضی با فکر بفرمودامروز برو تو با جسارتگو قاضی محکمه تو را خواستشاید بشود به ما قضاوتفرداش برفت سوی کویشاو گفت کلام با صراحتهم خوانده و خواهان محاکمرفتند به سمت این عمارتوقتی سوی محکمه بیامدبا حیله بگفت و با سیاستکای مرد حکیم و مومن ماوی قاضی با مهر و لطافتاو کاذب این خطه و بوم استاین فرد کند به من حسادتقاضی که به ...
ادامه مطلب